کمر هفته شکست
مي توانم بروم پس فردا
نفسي تازه کنم
مي توانم راحت با تکان دادن دستم همه جا پر بزنم
مي توانم بروم
و به فرمان دلم
سر ديوار تو دستي بزنم برگردم
اي دل خسته به پيش
برويم
تا دياري که در آن"ايست، خبرداري" نيست
برويم
تا که چشمانم را
در خيابان بچرانم يک شب
مادرم
چاي را دم کرده است
و سماور سخن از آمدنم مي گويد.
شعر از عمران صلاحی