تبليغاتX
تمام ناتمام من - سه داستانک (حی علی الصلاه، گذر عمر، تجربه آخر)

حی علی الصلاة

  اذان که تمام شد در حال بستن اقامه بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد ، قبل از آنکه به سمت تلفن بروم صدای پدر مرحومم در گوش جانم طنین انداز شد : پسرم اذان هم مثل زنگ تلفنی است از جانب بهترین دوست .

 تا پایان نماز تلفن همچنان زنگ میزد.

 

 

 

گذر عمر

 راستی روزگار مثل برق و باد می گذرد، این را از ماه رمضان گذشته فهمیدم که شروع و تمام شدنش را اصلا متوجه نشدم. یک روز که اولین موی سفیدم را در آینه دیده بودم، ته دلم لرزیده بود و امروز که به دنبال تنها موی سیاهم به آینه خیره شدم حتی با عینک هم چشمان کم سویم یارای دیدن نداشت.

 

 

 

تجربه آخر

خطرها و تجربه های فراوانی را پشت سر گذاشته و آخرین بار از غذایش بسیار لذت برده بود٬ حالا می خواست دوباره به سراغ همان غذا برود. کمی اطراف محل چرخید٬ جوانب را سنجید و در موقعیتی مناسب خود را به آن نزدیک کرد ولی قبل از هر کاری با ضربه سنگینی له شد.

پشه نمی دانست ؛ بعضی از تجربه ها تکرار پذیر نیستند.

اکبر علیزاده اعتمادی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 13:6 توسط تنها |