روی شیشه ی عینک قلبم
عکس تو را نقاشی کردم
تا تنها تو را ببیند و جز تو نبیند
با صدای زنگ در خانه
از خواب بر می خیزم
سراسیمه و ژولیده
به سمت در می دوم
در را که باز می کنم
تو را پشت در می بینم
و تازه آنوقت است که می فهمم
همه ی عذاب و هجر و انتظارم خواب بوده است
جامه ی شرک و گناه
از سر خسته و رنجور دلم بردارم
و تو را سخت به آغوش کشم
آنچنانی که تنم بوی شقایق گیرد
و دل از آرزوی پوچ شود پوچ و تهی
و تو با آمدنت
دل تنهای مرا باز دهی سیقل و رنگ
دل تنهای زرنگ
شده از هجر تو سرسخت چو سنگ
تو بیا عاشق زیبای قشنگ
از آن سوی بیابانهای تنهایی
به قلب من
دوباره می دهی جانی
نگاهم بی تو تاریک و زبانم بی تو خاموش است
دلم در روی رویت
پریشان و فراموش است
کلامی با تو من دارم
به پهنای همه دنیا
کلامی واضح و پیدا
کلامی از دلی شیدا
نمی دانم چگونه با تو من گویم ز غمهایم
تو می دانی که تنهایم
در آنوقتی که قلبم از ملامت ها و سرسختی
کشد فریاد و صد بیداد
تو می آیی
تو می آیی به فریادم
از آنسوی بیابانها
تو تنها ناجی مایی
که می آیی
طلوعی تازه خواهی داشت
به قلب خسته تنها
گل امید خواهی کاشت
اگر روزی بسوی خانه باز آیی
شود شهرم تماشایی
چراغان می کنم شهر و اتاق و کوچه ما را
کشم جارو حیاط خانه ما را
تو روشن می کنی با من
چراغ نفتی خاکی و سرد و کهنه مارا
چه شهری می شود شهرم اگر روزی تو باز آیی
و می دانم که می آیی
تماشایی
از آنسوی بیابانها
به قلب من
دوباره می دهی جانی