پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر!
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارم از هرچه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوست تر از آنچه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
داغ تو را از همه دارا ترم
درد تو را از همه درویشتر
هیچ نریزد بجز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیشتر
شعر از زنده یاد قیصر امین پور
پیش رخ تو ، ای صنم ! کعبه سجود می کند
در طلب تو آسمان جامه کبود می کند
حسن ملائک و بشر جلوه نداشت این قدر
عکس تو می زند در او : حسن نمود می کند
ناز نشسته با طرب ، چهره به چهره ، لب به لب
گوشه ی چشم مست تو گفت و شنود می کند
ای تو فروغ کوکبم تیره مخواه چون شبم
دل به هوای آتشت این همه دود می کند
در دل بینوای من عشق تو چنگ می زند
شوق به اوج می رسد ، صبر فرود می کند
آن که به بحر می دهد صبر نشستن ابد
شوق سیاحت و سفر همره رود می کند
دل به غمی فروختم ، پایه و مایه سوختم
شاد زیان خریده ای کاین همه سود می کند
عطر دهد به سوختن ، نغمه زند به ساختن
وه که دل یگانه ام کار دو عود می کند
مطرب عشق او به هر پرده که دست می برد
پرده سرای سایه را پر ز سرود می کند
پس کجاست؟
چند بار
خرت و پرت های کیف باد کرده را
زیر و رو کنم:
پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارت های اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رو نوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام ...
پس کجاست؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم:
چند تا بلیط تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خواروبار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست؟
یادداشتهای درد جاودانگی؟
شعر از قیصر امین پور
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود
بی رنگ تر از نقطه موهومی بود
این دایره ی کبود اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
شعر از قیصر امین پور
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سروديم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطي، نه خالي! نه خواب و خيالي!
من اي حس مبهم تو را دوست دارم
سلامي صميمي تر از غم نديدم
به اندازه ي غم تو را دوست دارم
بيا تا صدا از دل سنگ خيزد
بگوييم با هم: تو را دوست دارم
جهان يك دهان شد هماواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
شعر از قیصر امین پور
دشتها آلوده ست
در لجن زار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه ی كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست
شعر از حمید مصدق
خانمان سوز بود آتش آهی، گاهی
ناله ای می شکند پشت سپاهی، گاهی
گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته براهی، گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب
بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد ببر از شوق گناهی گاهی
اشک در چشم، فریبنده ترت می بینم
در دل موج ببین صورت ماهی گاهی
زرد رویی نبود عیب، مرانم از کوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفانزده سنگی است پناهی گاهی
شعر از معینی کرمانشاهی
باز پاییز است...
باز این دل از غمی دیرینه لبریز است
باز می لرزد به خود سرشاخه های بید سرگردان
باز می ریزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم، خداوندا، پریشانم
باز می بینم که بی تابانه گریانم
باز پاییز است...
باز این دنیا غم انگیز است
باز پاییز است و هنگام جدایی ها
باز پاییز است و مرگ آشنایی ها
شعر از هما میرافشار
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
شعر از سهراب سپهری
باز باران با ترانه
با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها ایستاده
در گذرها رودها راه اوفتاده
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پرگو
باز هر دم می پرند این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر نیست نیلی
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم شاد و خرم
نرم و نازک چست و چابک
از پرنده از خزنده
از چرنده بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دریا یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من روز روشن
بوی جنگل، تازه و تر همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان آفتابی
سنگها از آب جسته از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته دم به دم در شور و غوغا
رودخانه با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگریزه سرخ و سبز و زرد و آبی
با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو
می پریدم از سر جو دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگریزه تا دهد بر آب لرزه
به هر چاه و به هر چاله می شکستم "کرده خاله"
می کشانیدم به پایین شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین از تمشک سرخ و مشکی
می شنیدم از پرنده داستانهای نهانی
از لب باد وزنده رازهای زندگانی
هرچه می دیدم در آنجا بود دلکش بود زیبا
شاد بودم می سرودم
"روز ای روز دل آرا داده ات خورشید رخشان
اینچنین رخسار زیبا ور نه بودی زشت و بی جان
این درختان با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی! گر نبودی مهر رخشان؟
روز ای روز دل آرا گر دل آرایی ست از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا هرچه زیبایی ست از خورشید باشد"
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره ی خورشید تابان ریخت باران ریخت باران
جنگل از باد گریزان چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشیر بران پاره می کرد ابر ها را
تندر دیوانه غران مشت می زد ابر ها را
روی برکه مرغ آبی از میانه از کرانه
با شتابی چرخ می زد بی شماره
گیسوی سیمین مه را شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس دل آرا بود جنگل به چه زیبا بود جنگل
بس ترانه، بس فسانه بس فسانه، بس ترانه
بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
"بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا
زندگانی -خواه تیره، خواه روشن- هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا"
شعر از مجدالدین میرفخرایی ( گلچین گیلانی )
روی در روی سیاهی
ایستاده راست
یکه و تنها، تمام شب
در کلامش، نور
بر زبان، آتش
بر لبش، فریاد:
شمع
شعله افزون می کند گر سر به تبغش بر زنند!
تیرگی گم می شود چون شمع ها روشن کنند.
راست- همچون شمع – خواهد ایستاد آیا
روی در روی سیاهی
یک تن از این جمع؟
شعر از فریدون مشیری
شكست غرور
ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازش بار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم
آفتاب و ذره
تو ای شكوهمند من
شكوه دلپسند من
تو آن ستاره بوده ای
كه مهر آسمان شدی
ز مهر برتر آمدی
فراز كهكشان شدی
به دره ها نگاه كن
به ژرف دره ها نگر
به تكه سنگهای سرد
به ذره ها نگاه كن
به من بتاب
كه سنگ سرد دره ام
كه كوچكم كه ذره ام
به من بتاب
مرا ز شرم مهر خویش آب كن
مرا به خویش جذب كن
مرا هم آفتاب كن
شعر از حمید مصدق
اين مرد خود پرست
اين ديو، اين رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روي من و
خيره در منست
گفتم به خويشتن
آيا توان رستنم از اين نگاه هست؟
مشتي زدم به سينه او،
ناگهان دريغ
آئينه تمام قد روبه رو شكست.
شعر از حمید مصدق
کمر هفته شکست
مي توانم بروم پس فردا
نفسي تازه کنم
مي توانم راحت با تکان دادن دستم همه جا پر بزنم
مي توانم بروم
و به فرمان دلم
سر ديوار تو دستي بزنم برگردم
اي دل خسته به پيش
برويم
تا دياري که در آن"ايست، خبرداري" نيست
برويم
تا که چشمانم را
در خيابان بچرانم يک شب
مادرم
چاي را دم کرده است
و سماور سخن از آمدنم مي گويد.
شعر از عمران صلاحی
کاش میشد که جهان رنگ گل و دریا بود
کاش میشد که خوشی بود و بدی تنها بود
کاش میشد که بفهمیم که دنیای سیاه
آبی و قرمز و سبز و چقدر زیبا بود
کاش میشد که غم عشق تمامی می یافت
عشق ،آنروز به زیبایی یک دریا بود
کاش میشد که صدای شب و موسیقی روز
همگی در نظر عالمیان پیدا بود
کاش میشد که بداند که به یادش دارم
کاش میشد که بگوید که به یاد ما بود
با اجازه ی آقا حسین
با اين همه
اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!
سطرهاي سپيد
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!
شعر بي دروغ
ما که اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي کنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟
آسمان هم آرام
و هزاران فانوس
باد هم می اید
و نسیمی زیرک
سعی دارد که بفهماند شب
مظهر این همه دلتنگی و تاریکی نیست
به گمانم فردا
روز خوبی باشد
صورت ماه به من میگوید
بابت همه چیز ممنونم ازت دوستت دارم
شعر از عمران صلاحی
شعر از عمران صلاحی
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفتة مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!
شعر از عمران صلاحی
من برایت سرود خواهم ساخت .
واژه ها
- واژه ها
واژه ها با من آشنا هستند .
واژه ی پرغرور چشمانت
چلچراغ شبان خاموشی .
واژه ی دلپذیر دستانت
آهوان رمیده ی
- غمناک .
و لبت
- کال گیلاس تازه ی مرطوب .
و طلوع پگاه دندانهایت
صدفان گرفته صف در جام ،
و بهار نجیب آغوشت
مأمن قدسی نهیب هراس .
واژه ی پرشکوه اندامت
- .............................. –
واژه ها
- واژه ها
واژه ها با من آشنا هستند
من برایت سرود خواهم ساخت .
شعر از ایرج جنتی عطایی
غنچه با دل گرفته گفت:
" زندگي،
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود شکستن است "
گل به خنده گفت :
" زندگي شکفتن است
با زبان سبز، راز گفتن است "
گفتگوی غنچه و گل
از درون باغچه باز هم به گوش مي رسد ...
تو چه فکر مي کنی ؟
راستي کدام يک درست گفته اند ؟
من که فکر مي کنم
گل به راز زندگي اشاره کرده است.
هر چه باشد؛ او گل است.
گل يکي دو پيرهن،
بيشتر زغنچه پاره کرده است
شعر از قیصر امین پور
از آسمان ابري ام تقدير مي بارد
يعني - دل من سرنوشت مبهمي دارد
دستم - که عمري بي طرف بود - از تو ،بعد از اين
دگر نمي خواهد که آسان دست بردارد
مانند من - در رفتن و ماندن - دو دل هستي
آري،تو هم ، بي من دلت طاقت نمي آرد
من کوچه تنهايم ، اما در سکوت من
تنها تو هستي آنکه بايد گام بگذارد
چشمان اين کوچه ،همه شب کهکشان ها را
پيش خودش ، راه عبور تو مي انگارد
اين کوچه - گرچه کوچه اي بن بست و بي عابر -
مي خواهد اما ، خويش را در دست تو بسپارد :
تا بلکه لحظه احظه اندوه خود را نيز
با انعکاس گام هر گام تو بشمارد
شعر از سهیل محمودی
گر چه خویش را به هر چه خواستم رسانده ام
عشق من ! قبول کن هنوز بی تو مانده ام
تو : نهایت تمام قله های دوردست
من : کسیکه عشق را به قله ها رسانده ام
هر شب از هزار و یک شبی که با تو بوده ام
دامنی ستاره پیش پای تو فشانده ام
گرچه من سرم برای عشق درد می کند
با وجود این , تو را به دردسر کشانده ام
دامن تمام ابرهای دوردست را
با هوای آفتاب روی تو تکانده ام
گرچه آسمان تمام هستی مرا گرفت
بر لبم به خاطر تو شکوه ای نرانده ام
خوب من ! به جان آینه, به چشم تو, قسم
یک دل زلال در برابرت نشانده ام
حرف آخرم : همین که با تمام شاعریم
غیر تو ، برای هیچکس غزل نخوانده ام !
شعر از سهیل محمودی
در شرق خانهی ما، جایی شبیه جنگل
با کلبههای چوبی، با رودهای پویا
از دودکش برآید، دودی سپید و تیره
چون جملهی سوالی، مانند یک معما
یک سوی خانهی ما، خواب هزار قایق
دور از هزار توفان، دور از هزار غوغا
سوی دگر درختان، خاموش و بیتکلّم
از بیم باد تیره، حتی بدون نجوا
این سوی خانهی ما، جادوگران جنگل
آن سوی خانهی ما، افسونگران دریا
این میکشد از آن سو، آن میکشد از این سو
"دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را"!
شعر از عمران صلاحی
این روح وحشی ســـر به دریا می گــــذارد
گم کرده ای دارم که می دانم همین جاست
می گـــردم اما هیــــــچ آثــاری نـــــــدارد
ای غفلت پیوستـــــه ! هنــگام هبــوط است
این نوح ما را هـــم به طوفــــــان می سپــارد
ای لاله چنـــدی ســـرخ رو بودی ولی یار
می خواهـــــــد امشب در دلت داغــــی بکارد
از عشق پرسیدی ! چه آشــوب غریبی است
این مـــوج سینوســـی که میـــــرایی نـــدارد!
شعر از قیصر امین پور
آسمان ريخته در آبيِ رود
طرحِ اندوه غروب.
دختري بر لب آب
روي يك سنگ سپيد
زير يك ابرِ كبود
پاي ميشويد، پاهاي گل و لاياندود.
پاي ميشويد و ميانديشد:
كار
كار در شاليزار
در دل رود كبود
ميدود سوسوي تكاختر شام
و از آن پيكر تار
كه نشسته است بر آن سنگ سپيد
گيسواني شده افشان بر آب
نگهي گمشده در شاليزار
شعر از سیاوش کسرایی
تو را به راستي،
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
که رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است
شعر از قیصر امین پور
آواز عاشقانه ي مادر در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نمي كند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شكست
اي داد، كس به داغ دل باغ، دل نداد
اي واي، هاي هاي عزا در گلو شكست
آن روزها ي خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست
«بادا» مباد گشت و «مبادا»به باد رفت
«آيا» ز ياد رفت و «چرا» در گلو شكست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست
تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شكست
شعر از قیصر امین پور
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم
شعر از قیصر امین پور
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
شعر از قیصر امین پور
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
هر روز بی تو روز مباداست
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آیینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه
از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
آه..
دیوارهای تو همه آیینه اند
آیینه های من همه دیوارند
شعر از قیصر امین پور
لحظه ی دیدار نزدیک است .
باز من دیوانه ام ، مستم .
باز می لرزد دلم ، دستم .
باز گویی در جهان دیگری هستم .
های ! نخراشی به غفلت صورتم را ، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفکم را ، دست !
آبرویم را مریزی ، دل !
- ای نخورده مست ! –
لحظه ی دیدار نزدیک است.
شعر از مهدی اخوان ثالث
حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تانگاه مي كني
وقت رفتن است
بازهم همان حكايت هميشگي !
پيش از انكه با خبر شوي
لحظه ي عظيمت تو نا گزير مي شود
اي...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر
زود
ديرمي شود!
شعر از: قیصر امین پور