تبليغاتX
تمام ناتمام من
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 16:45 توسط تنها |

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 16:43 توسط تنها |

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي

مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

 

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من

چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

 

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم

ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

 

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي

توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي

 

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره

مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره

مي دوني در تو، اين خدا بوده

كه تونسته گل عشقو بكاره

 

وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز

عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

 

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم

نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

 

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني

هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

 

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني

نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

 

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره

مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره

مي دوني در تو، اين خدا بوده

كه تونسته گل عشقو بكاره

خواننده رضا صادقی

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:11 توسط تنها |

سلام. خوبی آقا مهرداد؟ نمی دونم چی شد یاد اون قضیه افتادی اما واقعاً شب قشنگی بود. در ضمن هیچکی ندونه من میدونم که چقدر دل تو بزرگتر از دل منه. شرمنده مهرداد جان نمی تونم بیام توی وبلاگت شاید به خاطر اینه گه پرشین بلاگ مشکل داره. وبلاگت رو از توی گوگل ریدر خوندم. در اولین فرصت بهت سر میزنم.

راستی واقعاً انگار همین دیشب بود. آه چه زود گذشت. هنوز صدای گیتارت توی ذهنمه که اون آهنگ مورد علاقه ی منو می زدی. تار و پودم به گیتارت بند بود. خیلی دوست دارم بازم یه همچین فرصتی پیش بیاد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 12:54 توسط تنها |

دل من يه روز به دريا زد و رفت

پشت پا به رسم دنيا زد و رفت

پاشنه ی كفش فرارو ور كشيد

آستين همت رو بالا زد و رفت

 

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شيشه ی فردا زد و رفت

حيوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوٌا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره كرد

نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

حيوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

 

دل من يه روز به دريا زد و رفت

پشت پا به رسم دنيا زد و رفت

زنده ها خيلی براش كهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

 

هوای تازه دلش میخواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال كليد خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

شعر از محمد علی بهمنی     خواننده : ناصر عبداللهی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:58 توسط تنها |

نوه

با منزل دخترم تماس گرفتم. دلتنگ شنیدن صدای نوه 2 ساله ام بودم. خودش گوشی را برداشت و تا صدایم را شنید با شیرین زبانی گفت: الو، الو بابایی، صدا نمی آد. و گوشی را گذاشت. بلافاصله مادرش گوشی را برداشت و بعد از احوالپرسی پرسیدم: پس چرا وروجک گوشی را قطع کرد؟ دخترم گفت: داشت تلویزیون نگاه می کرد، نمی خواست از برنامه کودک عقب بمونه.

  

 

اعتراف

اهالی ده با کمک یکدیگر گرگ را به دام انداختند و او در اعترافاتش به همدستی با چوپان دروغگو اقرار کرد. با آنکه گرگ توبه کرد اما به مرگ محکوم شد و چوپان نیز به انفصال دائم از خدمت.

 

 

ماشین نو

 سواری اش را تازه خریده بود. رنگ نقره ای متالیک و خیلی شیک. ایستاده بود و با حسرت نگاهش می کرد. از دور چشمش به من و همکاران که افتاد، فقط به من اشاره کرد تا به نزدش بروم. بدنه ماشینش را نشانم داد و گفت: ببین بی انصاف ها چه به روز ماشین آوردند.از دیدن آن صحنه دلم به درد آمد. کاملا درکش کردم. خط ممتدی سرتاسر بدنه ماشینش کشیده شده بود. درست مثل خطی که چندی قبل روی بدنه ماشینم انداخته بودند.

 

اکبر علیزاده اعتمادی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:52 توسط تنها |

آقا یه سر میرم سر اصل مطلب.

یه سری از آدمها که درست نیست اسمشونو بیاریم میان به ما پیشنهاد میدن که بیا یه وبلاگ مشترک راه بندازیم. بعد دیگه از شون خبری نمی شه.

بعد از حدود یک ماه یهو میبینی همین سری آدمها که اتفاقاْ میشه لینکشونو گذاشت عوض اسمشون، بالاخره به قولشون عمل کردن و یه وبلاگ مشترک راه انداختن. آقا فقط و فقط راه اندازی وبلاگ مشترک را خدمت شما صمیمانه تبریک و تهنیت عرض می کنیم. امیدوارم که همیشه شاد و موفق و پیروز و سربلند باشید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:46 توسط تنها |

ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش

اين همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

ميدونم كه خنده داره واسه تو گريه ي دردم

ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم

 

ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم

پيش همه ي بدي هات چه جوري بازم صبورم

ميدونم واست سواله كه چرا پيشت حقيرم

دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم

 

ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم

وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم

ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخندم

تا نبيني گريه هامو هر دو چشمامو ميبندم

 

چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام

ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام

ميدونم يه روز مي فهمي روزي كه دنيا را گشتي

من چه جوري تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتي

خواننده رضا صادقی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 19:5 توسط تنها |

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روي من و

                        خيره در منست

 

گفتم به خويشتن

آيا توان رستنم از اين نگاه هست؟

مشتي زدم به سينه او،

                    ناگهان دريغ

                 آئينه تمام قد روبه رو شكست.

شعر از حمید مصدق

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:49 توسط تنها |

کمر هفته شکست

مي توانم بروم پس فردا

نفسي تازه کنم

مي توانم راحت با تکان دادن دستم همه جا پر بزنم

مي توانم بروم

و به فرمان دلم

سر ديوار تو دستي بزنم برگردم

اي دل خسته به پيش

برويم

تا دياري که در آن"ايست، خبرداري" نيست

برويم

تا که چشمانم را

در خيابان بچرانم يک شب

  

 

مادرم

چاي را دم کرده است

و سماور سخن از آمدنم مي گويد.

شعر از عمران صلاحی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:43 توسط تنها |

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 12:52 توسط تنها |

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 12:47 توسط تنها |

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید

دمم با جان بر آید چون که یک همدم نمی بینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دم خرم نمی بینم

مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم

قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم

تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی یابم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست و آن دم هم نمی بینم

شعر از سعدی   خواننده: کوروش یغمایی

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 12:16 توسط تنها |

کاش میشد که جهان رنگ گل و دریا بود

کاش میشد که خوشی بود و بدی تنها بود

کاش میشد که بفهمیم که دنیای سیاه

آبی و قرمز و سبز و چقدر زیبا بود

کاش میشد که غم عشق تمامی می یافت

عشق ،آنروز به زیبایی یک دریا بود

کاش میشد که صدای شب و موسیقی روز

همگی در نظر عالمیان پیدا بود

کاش میشد که بداند که به یادش دارم

کاش میشد که بگوید که به یاد ما بود

 

با اجازه ی آقا حسین

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 13:16 توسط تنها |

حی علی الصلاة

  اذان که تمام شد در حال بستن اقامه بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد ، قبل از آنکه به سمت تلفن بروم صدای پدر مرحومم در گوش جانم طنین انداز شد : پسرم اذان هم مثل زنگ تلفنی است از جانب بهترین دوست .

 تا پایان نماز تلفن همچنان زنگ میزد.

 

 

 

گذر عمر

 راستی روزگار مثل برق و باد می گذرد، این را از ماه رمضان گذشته فهمیدم که شروع و تمام شدنش را اصلا متوجه نشدم. یک روز که اولین موی سفیدم را در آینه دیده بودم، ته دلم لرزیده بود و امروز که به دنبال تنها موی سیاهم به آینه خیره شدم حتی با عینک هم چشمان کم سویم یارای دیدن نداشت.

 

 

 

تجربه آخر

خطرها و تجربه های فراوانی را پشت سر گذاشته و آخرین بار از غذایش بسیار لذت برده بود٬ حالا می خواست دوباره به سراغ همان غذا برود. کمی اطراف محل چرخید٬ جوانب را سنجید و در موقعیتی مناسب خود را به آن نزدیک کرد ولی قبل از هر کاری با ضربه سنگینی له شد.

پشه نمی دانست ؛ بعضی از تجربه ها تکرار پذیر نیستند.

اکبر علیزاده اعتمادی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 13:6 توسط تنها |

سلام علی آقا ورود شما را به جرگه دست به صفحه کلید ها تبریک می گم.

امید وارم همیشه پر محتوی باشی.

http://bidad-zemestan.blogfa.com

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:40 توسط تنها |

وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه

دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه

صدای قناری محزون و غم آلود میشه

واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه


وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن

با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن

گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره

چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره!


وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن

با سکوت تو خونه قناری ها خسته میشن

روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه

نفسهام به یاد تو یکی یکی آه میشه


وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه

 خواننده :  معین

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 18:28 توسط تنها |

با اين همه

 

اما

   با اين همه

تقصير من نبود

                  که با اين همه...

با اين همه اميد قبولي

در امتحان سادهْ تو رد شدم

 

اصلاً نه تو ، نه من!

تقصير هيچ کس نيست

 

 

 

از خوبي تو بود

               که من

                        بد شدم!

 

 

 

 

سطرهاي سپيد

 

واژه واژه

سطر سطر

صفحه صفحه

فصل فصل

گيسوان من سفيد مي شوند

همچنان که سطر سطر

صفحه هاي دفترم سياه مي شوند

 

 خواستي که به تمام حوصله

تارهاي روشن و سفيد را

رشته رشته بشمري

گفتمت که دست هاي مهرباني ات

در ابتداي راه

خسته مي شوند

گفتمت که راه ديگري

انتخاب کن:

دفتر مرا ورق بزن!

نقطه نقطه

حرف حرف

واژه واژه

سطر سطر

شعرهاي دفتر مرا

مو به مو حساب کن!

 

 

 

 

شعر بي دروغ

 

ما که اين همه براي عشق

                      آه و ناله ي دروغ مي کنيم

 

راستي چرا

در رثاي بي شمار عاشقان

                             -که بي دريغ-

خون خويش را نثار عشق مي کنند

 

از نثار يک دريغ هم

                            دريغ مي کنيم؟

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 15:48 توسط تنها |

دلتنگ مادر

با شنیدن صدایم از پشت تلفن، مادر گفت: چه عجب یادت افتاد یه مادر تنها و دلتنگ هم داری!. گفتم: منم دلم تنگ شده بود مادر. می دونی که راهمون دوره. امشب میام پیشت میمونم. کارم طول کشیده،دیر میام. یه وقت نخوابی.

مادر خوشحال شد. آخر شب که به خانه اش رفتم، از دیدن همسرم یکه خوردم.مادر ما را آشتی داد و همان شب به خانه برگشتیم.

 

 

یک خبر واقعی

 از خبر موفقیتم در کنکور خوشحال شدم، اما نه به اندازه زمانی که نام خود را در لیست اسامی قربانیان سانحه هوایی سقوط هواپیما دیدم که به اشتباه اعلام شده بود.

 

 

آخر خط

قدم هایش لرزان شده بود و به سختی خود را به جلو می کشید. چند ماهی بود بدون اینکه کسی نگاهش بکند و برای کسی مفید باشد؛ همچنان دور خود می چرخید. و حالا به آخر خط رسیده بود. با این حال خوشحال بود اگر از حرکت بایستد؛زمانی به سراغش خواهند آمدو با تعویض باطری ساعت؛ موتورش دوباره به کار خواهد افتاد. بر عکس صاحبش

اکبر علیزاده اعتمادی

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:40 توسط تنها |

دلم امشب صاف است

آسمان هم آرام

و هزاران فانوس

باد هم می اید

 و نسیمی زیرک

               سعی دارد که بفهماند شب

               مظهر این همه دلتنگی و تاریکی نیست

به گمانم فردا

روز خوبی باشد

صورت ماه به من میگوید

 

بابت همه چیز ممنونم ازت دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:28 توسط تنها |

  با قطار آمد
                         از دهكده‏اي دور ...
                   بهار
         خسته و كوفته و خاك آلود
         نه كسي آمده از شهر به استقبالش
         نه كسي دنبالش
         گيج و تنها و غريب
         دود ، از آهن‏ها بر‏ مي‏خاست
         آه ، از آدم‏ها
         با قطار آمد ، از دور بهار
         چمدانش را از روي سكو دزديدند!

شعر از عمران صلاحی

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:25 توسط تنها |

با درختی که زند سر به فلک
به زبان مِه و ابر
به زبان لجن و سایه و لک
به زبان شب و شک حرف مزن
با درختان برومند جوان
به زبان گل و نور
به زبان سحر و آب روان
به زبان خودشان حرف بزن

شعر از عمران صلاحی

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:24 توسط تنها |

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفتة مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!

شعر از عمران صلاحی

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:22 توسط تنها |

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:16 توسط تنها |