غنچه با دل گرفته گفت:
" زندگي،
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود شکستن است "
گل به خنده گفت :
" زندگي شکفتن است
با زبان سبز، راز گفتن است "
گفتگوی غنچه و گل
از درون باغچه باز هم به گوش مي رسد ...
تو چه فکر مي کنی ؟
راستي کدام يک درست گفته اند ؟
من که فکر مي کنم
گل به راز زندگي اشاره کرده است.
هر چه باشد؛ او گل است.
گل يکي دو پيرهن،
بيشتر زغنچه پاره کرده است
شعر از قیصر امین پور
من برایت سرود خواهم ساخت .
واژه ها
- واژه ها
واژه ها با من آشنا هستند .
واژه ی پرغرور چشمانت
چلچراغ شبان خاموشی .
واژه ی دلپذیر دستانت
آهوان رمیده ی
- غمناک .
و لبت
- کال گیلاس تازه ی مرطوب .
و طلوع پگاه دندانهایت
صدفان گرفته صف در جام ،
و بهار نجیب آغوشت
مأمن قدسی نهیب هراس .
واژه ی پرشکوه اندامت
- .............................. –
واژه ها
- واژه ها
واژه ها با من آشنا هستند
من برایت سرود خواهم ساخت .
شعر از ایرج جنتی عطایی
از آسمان ابري ام تقدير مي بارد
يعني - دل من سرنوشت مبهمي دارد
دستم - که عمري بي طرف بود - از تو ،بعد از اين
دگر نمي خواهد که آسان دست بردارد
مانند من - در رفتن و ماندن - دو دل هستي
آري،تو هم ، بي من دلت طاقت نمي آرد
من کوچه تنهايم ، اما در سکوت من
تنها تو هستي آنکه بايد گام بگذارد
چشمان اين کوچه ،همه شب کهکشان ها را
پيش خودش ، راه عبور تو مي انگارد
اين کوچه - گرچه کوچه اي بن بست و بي عابر -
مي خواهد اما ، خويش را در دست تو بسپارد :
تا بلکه لحظه احظه اندوه خود را نيز
با انعکاس گام هر گام تو بشمارد
شعر از سهیل محمودی
گر چه خویش را به هر چه خواستم رسانده ام
عشق من ! قبول کن هنوز بی تو مانده ام
تو : نهایت تمام قله های دوردست
من : کسیکه عشق را به قله ها رسانده ام
هر شب از هزار و یک شبی که با تو بوده ام
دامنی ستاره پیش پای تو فشانده ام
گرچه من سرم برای عشق درد می کند
با وجود این , تو را به دردسر کشانده ام
دامن تمام ابرهای دوردست را
با هوای آفتاب روی تو تکانده ام
گرچه آسمان تمام هستی مرا گرفت
بر لبم به خاطر تو شکوه ای نرانده ام
خوب من ! به جان آینه, به چشم تو, قسم
یک دل زلال در برابرت نشانده ام
حرف آخرم : همین که با تمام شاعریم
غیر تو ، برای هیچکس غزل نخوانده ام !
شعر از سهیل محمودی
کوچه وقتی که نباشـــی رگ خشکیــــده شهر
ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجـــره قهـــــر
سقف دلبستگی بی تو واسه من ســایه نداره
دلم از روزی که رفتی دیگه همســــایه نـداره
تــو پــی کــدوم ستــاره پشت ابـــرا خونه کردی
رفتی و چیزی نگفتـــی گــریه رو بهــــونه کردی
من سوال ســاده تـــو تو جواب مشــکل مــن
رد پــــای رفتــــــن تــو روی صحــرای دل مــن
سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نـــــداره
دلم از روزی که رفتی دیگه همســایه نــداره
وقتــی آسمون شبـهام زیـــر ســایه چشـــات
وقتی حتی این ترانه رنــگ غــربت صـــدات
نمی ذارم این دو راهی ســر راه مــا بشینــه
نمـی ذارم این جــدایی رنــگ فــردا رو ببینــه
شــب با فانوس اشکت می بــرم به روشنــــایی
با تو میرســــــم دوبــاره به طلــوع آشنــایـــــــی
می دونم هر جا که باشی دل تو اهل همــین جاست
واسـه من تو ایــنجــــــــا اول و آخــــر دنیـــاســـت
شاعر : افشین یداللهی خواننده احسان خواجه امیری
Whatever your cross, whatever your pain,
There will always be sunshine after the rain
Perhaps you may stumble, perhaps even fall,
But God's always ready to answer your call
He knows every heartache, sees every tear,
A word from His lips can calm every fear
Your sorrows may linger throughout the night,
But suddenly vanish at dawn's early light
The Savior is waiting somewhere above,
To give you His grace and send you His love
Whatever your cross, whatever your pain,
God always sends rainbows after the rain
روی شیشه ی عینک قلبم
عکس تو را نقاشی کردم
تا تنها تو را ببیند و جز تو نبیند
با صدای زنگ در خانه
از خواب بر می خیزم
سراسیمه و ژولیده
به سمت در می دوم
در را که باز می کنم
تو را پشت در می بینم
و تازه آنوقت است که می فهمم
همه ی عذاب و هجر و انتظارم خواب بوده است
جامه ی شرک و گناه
از سر خسته و رنجور دلم بردارم
و تو را سخت به آغوش کشم
آنچنانی که تنم بوی شقایق گیرد
و دل از آرزوی پوچ شود پوچ و تهی
و تو با آمدنت
دل تنهای مرا باز دهی سیقل و رنگ
دل تنهای زرنگ
شده از هجر تو سرسخت چو سنگ
تو بیا عاشق زیبای قشنگ
از آن سوی بیابانهای تنهایی
به قلب من
دوباره می دهی جانی
نگاهم بی تو تاریک و زبانم بی تو خاموش است
دلم در روی رویت
پریشان و فراموش است
کلامی با تو من دارم
به پهنای همه دنیا
کلامی واضح و پیدا
کلامی از دلی شیدا
نمی دانم چگونه با تو من گویم ز غمهایم
تو می دانی که تنهایم
در آنوقتی که قلبم از ملامت ها و سرسختی
کشد فریاد و صد بیداد
تو می آیی
تو می آیی به فریادم
از آنسوی بیابانها
تو تنها ناجی مایی
که می آیی
طلوعی تازه خواهی داشت
به قلب خسته تنها
گل امید خواهی کاشت
اگر روزی بسوی خانه باز آیی
شود شهرم تماشایی
چراغان می کنم شهر و اتاق و کوچه ما را
کشم جارو حیاط خانه ما را
تو روشن می کنی با من
چراغ نفتی خاکی و سرد و کهنه مارا
چه شهری می شود شهرم اگر روزی تو باز آیی
و می دانم که می آیی
تماشایی
از آنسوی بیابانها
به قلب من
دوباره می دهی جانی